هروقت یکی برات اشک ریخت...
گفت بدون تو نمیتونم....
گفت بدون تو نمیشه....
گفت اگه نباشی می میرم...
گفت بون تو میشه زنده بود ولی نمیشه زندگی کرد....
زیاد نگرانش نشو...
مطمئن باش چند ماه بعدش به طور رسمی ازدواج میکنه و الانم خیلی خوشحاله و ...
بعدشم بشین بخند که چه بیخود نگرانش بودی...
+ نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 12:52  توسط بلا!
|
توی امامزاده صالح نشسته بودم....
چندتا خانوم داشتن از مزایای یه دعا میگفتن که حسابی جواب میده و ردخور نداره و از این حرفا....
چند دقیقه بعدش یه خانومی که صداش نشون میداد که زیاد رو به راه نیست گفت:
البته خانوما تا خودش نخواد هیچ اتفاقی نمی افته.......
من هفت سال یه چیزی از خدا خواستم....توی این مدت نمازی نبود که نخونم....دعایی نبود که نخونم...
بعد از هفت سال بهم داد.....حالا یه سال نشده....اومدم اینجا که التماسش کنم ازم بگیره........
فقط نگاه میکردم......
چشمامو بستم و گفتم.......خدایا راضیم به رضات.....
چشمامو باز کردم دیدم داره دستورالعمل اون دعارو از اون خانوما میگیره و مینویسه......
بازم چشمامو بستم......
لبخند زدم و گفتم......
.......شکرت.....
اروم شدم....
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 18:14  توسط بلا!
|
خوبه که ادما حد خودشونو بدونن
خوبه که خودشونو توی هر بحثی قاطی نکنن
خوبه بدونن اینجا دیگه متعلق به اونا نیست و حرفای اینجا هیچ ربطی بهشون نداره.
خوبه بدونن که دعای منو پدرو مادرم جز عاقبت به خیری براشون چیز دیگه ای نیست.
خوبه اینم بدونن که بعد از دعاهای گهربار ایشون درباره ی من و پدر و مادرم....
اره خوبه بدونن که یکم خوشحال شن و دلشون خنک بشه!....
بعد نفریناشون روزای ما سیاه شد....
از یه بیماری لعنتی که قبلآ الارماشو خودم حس کرده بودم.....تا اون اتفاق وحشتناکی که برای یکی از عزیزترینهام افتاد.
البته من شخصآ این اتفاقا رو امتحان الهی و خواست خدا میدونم و با این حال و روزم هنوز شکر گذارش....
اینارم گفتم که دلت خنک بشه و بدون هیچ مشغله ای ادامه بدی به زندگیت
همیشه شاد باشی و خوشبخت!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 12:46  توسط بلا!
|
حالم از مظلوم نمایی به هم میخوره!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 15:2  توسط بلا!
|
خدایا شکرت که یکسال گذشت و لحظه ای فکر خارج شدن از مسیر ولایت به سرم نزد.
خدایا شکرت که توی این مدت سبزی روزهام فقط سبزی ردای ولایت بوده و بس.
خدایا شکرت که مثل خیلیا به ارزشهای پدرم پشت نکردم و اونو دلسرد نکردم.
خدایاشکرت که دعای خدایا خدایا تا انقلاب مهدی از نهضت خمینی محافظت بفرما های نمازگزاران
پاک نیت و پاک دل رو مستجاب کردی.
خدایا هوای ما را...هوای دلهای ما را...هوای انقلاب ما را ....وهوای امام خامنه ای ما را....
داشته باش.....
خدایا مهدی صاحب را به دادمان برسان که طوفان فتنه ها بدجوری داره ایمانمون رو تهدید میکنه.
خدایا ما رو از رو سیاهان قیامت قرار مده و دلمون رو به نور ایمان و چشممون رو به نور حضورش روشن کن.
خدایا......شکرت.
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 20:4  توسط بلا!
|
بعضی از ادما !!!! میان اینجا نظر!!!!!!!! میدن و میرن!
بعد توی وبلاگشون که میری جوابشونو بدی میبینی نمیشه!
مجبور میشی بری توی وبلاگ یه ادم!!!!!!دیگه که به اون بگی که بهش بگه!
بعد اون ادم اولیه میاد هی میگه اون ادم دومیه خیلی محترمه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من به تعریف و تمجید تو از اون ادم اهمیت نمیدم! چون خودم خوب میشناسمش!
من اونقدر سن دارم که بتونم تشخیص بدم کی محترمه و کی نیست!
ایشون می تونست تا ابد برای من محترم بمونه!!!! اما خدا رو شکر یه اتفاقایی افتاد و من روی واقعی این آدم رو دیدم!!!!!
بازم خدا رو شکر میکنم به خاطر هدیه ای که بهم داده و امیدوارم سالهای سال سایش بالا سر من باشه و کمکم کنه که راه رو از چاه تشخیص بدم!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 18:32  توسط بلا!
|
سلام!
اومدم که خبر بدم از حال کسی که گفتم براش دعا کنید.
خدارو شکر جواب ازمایشاش بد نبود و با دارو میتونه هنوز راه بره.
خدایا هیچ جوونی از پا نیفته.
روزای پر هیجان و پر استرسی رو دارم تجربه میکنم.
برای خیر بودن تموم اتفاقا دعا کنید.
میدونم که هر چیزی برام پیش بیاد خیره و خواست خدا....فقط میترسم که دوباره اشتباه کنم.
دیگه حوصله ی نوشتن توی این چهار دیواری رو ندارم.
میرم به یه دنیای دیگه!
خداحافظ!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 20:0  توسط بلا!
|
دیشب از اون شبا بودا........
تا ۲ بیرون بودیم.....
کلی خوش گذشت....
هوام توپ بود....
فقط حیف شد که بارون نزد!
.................................................................................................
امیدوارم فوت تازه گذشته موجب به هم خوردن برنامه ی ۵شنبه بشه و من بتونم با بهار توی درکه خلوت کنم!
................................................................................................
عینک باز میگردد!
...........................................................................................
منتظر جوابم.....دعا کنید که چیزی نباشه....نمیخوام که زمین بشه تکیه گاهش.....
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 18:23  توسط بلا!
|
بر خلاف پیش بینی هوا شناسی......
۱۳بدر خیلیم خوش گذشت.
مخصوصآ وسطیش!
سلام.....
من برگشتم.....
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 15:14  توسط بلا!
|
گاهي هزاران نفر براي باريدن باران دعا ميكنند......
دريغ از انكه خداوند سوراخ چكمه ي كودك را ميبيند!
رفتم سفر...
+ نوشته شده در دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 10:9  توسط بلا!
|