تبليغاتX
دختری با یک دنیای رنگارنگ
سلام!

اوه اوه....چه گرد و خاکی گرفته اینجا.....

بابا من وقت نمیکنم بیام اینجا....شما ها چر سر نمیزنید؟

عرضم به حضورتون که بنده در تاریخ ۳۰/۸/۸۸ امتحان پایان بخش جراحی دارم و همونطور که

مستحضرید الان سر شار از استرس....

بنده در حال حاضر امادگی هرگونه انفجاری را در لحظه دارم!

استرس بنده بیشتر میشه با فکر کردن به یک واقعه ی میمون و مبارک که بله برون اخوی گرام باشه!

اون هم در روز ۲۸/۸/۸۸!!!!

برای اثبات حس انسان دوستانتون...

لطف کنید و لحظه ای خودتونو جای بنده ی حقیر بگذارید و من رو راهنمایی کنید.

در عین حال...ما رو از دعای خیرتون محروم نفرمایید لطفآ.

ممنون .

مراقب خودتون باشید

خدافظی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 22:8  توسط بلا!  | 

سلام!

برای خودم و برای این دنیای رنگارنگم متاسفم....

متاسفم که  یکی از زیبا ترین روزهای این دنیا رو از دست دادم.

۱۳۸۸/۸/۸ رو میگم.

میتونست یه پست خاطره انگیز باشه...

میتونست یه روز پر از اتفاقای قشنگ باشه....

اما برای من یه روز پر از .....

اونروز حال جسمی افتضاحی داشتم.

برام سوال بود! چون تا حالا تجربش نکرده بودم و اونروز خفتم کرد!

خدا رو شکر الان بهترم.

اما خیلی دلم سوخته برای از دست دادن  اون روز قشنگ....

.......................................................................................

فردا ۱۳ ابانه!

نمیدونم چه فکری توی سرتونه.

شنیدم فردا قراره همه سبز بپوشن!

البته این خبر با خبر تاسیس جنبش سبز علوی به گوشم خورد.    http://www.jsanews.blogfa.com/  

نظر خاصی در مورد تاسیس این جنبش ندارم.

فقط میتونم خوشحال باشم که فردا ایران دوباره یک رنگ میشه......بعد از مدتها....!!!!

این یک رنگی شاید لج بعضی ها رو دربیاره....اما منو خیلی خوشحال میکنه.

امیدوارم تمام دو دستگی های دنیا حل بشه!

برای فردا: اگر میخوایم توی راهپیمایی شرکت کنیم....به مناسبت این روز هم دقت داشته باشیم...

نیایم ۱۳ ابان رو بهانه کنیم برای ریختن به خیابون و استفاده از روشهای غیر منطقی اعتراض!!!!

 

برای فردای ایران سر افرازی و سر بلندی ارزو میکنم.

............................................................................................

دلم هم تنگه ....هم شور میزنه......

تنگه برای بودنت....

شور میزنه برای خوب شناختنت.....

.......................................................................................................

.........الهم عجل لولیک الفرج........

.......لطفآ......

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 19:58  توسط بلا!  | 

توی این دو روز...

حس عجیبی داشتم...

توی حال خودم نبودم...

حتی یه کلمه درسم نخوندم...

توی خونه هوامو دارن...

این خیلی خوبه...

خیلی خوبه که اجازه داشته باشی چند روزی رو با خودت خلوت کنی و مجبور نباشی همه ی حرفاتو به یه نفر بزنی....

-------------------------------------------------------------------------------------------

خاطراتی که با محمدرضا دارم عین فیلم برام تکرار میشه...

خوشحالم که باهاش کلی خاطره دارم و ناراحت که کاش بیشتر بود این روزامون.

----------------------------------------------------------------------------

من تنها نیستم....میخوام تنها باشم.....

-----------------------------------------------------------------

محمدرضا گوشه گیر بودن منو دوست نداره ...به همون اندازه که من رفتنشو دوست نداشتم....

حالا دارم باهاش بی حساب میشم.

---------------------------------------------------

ای کاش می موندی......

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 16:54  توسط بلا!  | 

همیشه از اینکه باهاش عکس بندازم میترسیدم....

چون میخواستم همیشه باشه و بتونم راحت نگاش کنم....

نمیخواستم روزی برسه که اون نباشه و من به عکسش خیره بشم و اروم اشک بریزم....

مثل رضا.....پانته ا....مهدی....سحر.....

اما الان من موندم و تصویر محمدرضا توی ذهنم....که البته بیشتر چشماش به یادم مونده چون همیشه ماسک میزد...

چشمای محمد رضا دم اذون پر اشک میشد....

۲، ۳ هفته پیش تنها بودیم توی اتاق تا اذون گفتن گفت....بلا(اسممو گفت البته!) دعا کن....

برای همه ی مریضا دعا کن....و...چند قطره اشک افتاد روی گونه هاش...

بهش گفتم..تو ام واسه ما دعا کن...

------------------------------------------------------------------------------------

هیشکی جرات نداشت به من خبر بده...

همه به هم پاس میدادن...

میدونستن که من با محمد رضا یه جور دیگه بودم....

دیروز صبح که پا شدم...

سید اس ام اس داده بود که:

دیشب یه ستاره ی کوچیک از زمین به اسمون پر کشید. خدا کنه ما هم بتونیم  وقت رفتن ستاره شیم نه اینکه مثل یه شهاب اسمونو خط خطی کنیم و محو شیم. " الفاتحه مع الصلوات" (خواهشآ به این اس ام اس جوابی ندید)

اینو ساعت ۱۰:۳۰ شب فرستاده بود اما من خواب بودم و صبح خوندمش....

می خواستم داد بزنم.....اما نمیشد...میخواستم بگم: سید، محمد رضا کوچولو نبود....خیلی بزرگ بود...

میخواستم گریه کنم...

به هیشکی نگفتم..فقط به تو....تو که اس ام اس زدی...بغضم ترکید زودی صبحانه رو خوردم و زدم بیرون.

توی راه گفتم شاید یکی دیگه فوت کرده...و به این امید مشغول درس و کلاس شدم....

ساعت ۱۲:۳۰ توی درمونگاه بوم که سید باهام تماس گرفت...

گفت:مریم بهت زنگ زد؟ گفتم نه....ساکت شد.....هیچی نمیگفت...گفتم چی شده؟ خب تو بگو...

گفت برنامه شهریاره....اینجا بود که مطمئن شدم....چشمام سیاهی رفت....نمیتونستم بایستم...

قرار گذاشتیم میدون ازادی....همه جمع شدیم و رفتیم به سمت شهریار....

----------------------------------------------------------------------------

خیلی دیر رسیدیم ....مراسم مسجد تموم شده بود....زنگ زدن گفتن دارن میرن سر مزارش.....

مام رفتیم اونجا....

بازم دیر رسیدیم...

مامانش تا منو دید گفت:.......دیر اومدی....خیلی دیر......

---------------------------------------------------------------------------------

محمد رضا ی مهربون و بزرگ.....دلم برات تنگ شده.....خیلی.......

میگن همه ی کارای خدا حکمت داره.....

میخوام زودتر بفهمم حکمت رفتن تو چی بوده....

هر شب منتظرتم که بیای به خوابم....

میگن الان حالت خوبه....

میگن الان درد نداری....

میخوام ببینم.......

میخوام ببینم که داری میخندی......

یادته یه روز باهم تمرین خندیدن میکردیم؟..... یادته چقدر خندیدی و من چقدر کیف کردم؟

یادته از اینکه من ترکی بلد نبودم..چقدر سوء استفاده میکردی؟

یادته اخرین باری که میتونستی چیزی بخوری و من کنارت بودم...بهم شیرین عسل تعارف کردی...

گفتم نمیخوام تو بخور....یادته چه دادی زدی سرم و من چقدر ترسیدم؟

یادته اونروز که دفترتو دادی به منو گفتی برام ۲خط یادگاری بنویس و من یه صفحه نوشتم ....میخواستم ادامه بدم گفتی....چه خبرته؟

یادته شب قبل از اینکه بری ای سی یو اومدم کنار تختت و تو خواب و بیدار بودی و من ....نگرانت...

یادته توی ای سی یو که بودی روی یه بادکنک کلی برات نامه نوشتم و دادم که مامانت برات بیاره.....

اما ....نه....شاید اینو یادت نباشه چون هیچ کس به من نگفته بود که تو به هوش نیستی....

هر وقت حالتو میپرسیدم بهم میگفتن خیلی خوبی....

حالا که رفتی....میان میگن.....

من از همه دیرتر فهمیدم که رفتی....

حتی از مامانم.....

محمدرضا......دلم تنگه......بیا پیشم.....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 10:7  توسط بلا!  | 

سلام!

یه جا خوندم که طرف ۱۳ کاندیدا برای جایزه ی صلح نوبل پیشنهاد داده بود....

دیدم اسم یه نفرو جا انداخته:

هموم جناب محترم!!!البته نسبتآ محترمی که چند وقتیست موجودی به نام کک!!!!! را به داخل شلوار عده ای....(صفت نمیدهم!!! ) پرتاب کرده و تقریبآ همه را!!! توجه فرمایید...همه را به جان هم انداخته!

دارم فکر میکنم که شاید شبا گشنه بخوابم و جامم همچین گرم و نرم نباشه...اما هرچی باشه عمرآ خر!!!!! حرفاش نمیشم و شرافت ایرانمو به هیچی نمیفروشم.

ایرانمو دوست دارم با همه ی گرونیاش

با همه ی بی کاریاش

با همه ی سختیاش اما

تلاش میکنم که این مشکلاتش حل بشه

تلاش میکنم خودم حلش کنم

من....میسازم وطنم رو ....

..................................................................................................

یه نونوایی سنگک میشنام که نوناشو یه مدت میداد ۱۵۰۰

اومدن بستنش...

نمیدونم از کجا میرفتن توش و نون می پختن و از همونجا که میرفتن توش بسته بندی میکردن و توی سوپر مجاور میفروختن ۱۰۰۰

بعد از مدتی دوباره باز شد....

دوباره داره گرون میده نوناشو....

یه اقایی اومد بیرون گفت تقصیر احمدی نژاده!

من اونجا نبودم اما اگخ بودم قطعآ یه نگاه ...یه نگاه....یه نگاه عمیق!!!!!!! بهش میکردم و میگفتم:

اره خب! تقصیر اونه که ننه باباها لقمه ی حروم میدن دست بچشون! غافل

از اینکه بچشون چند وقت دیگه قراره نونوایی بزنه!!!!

........

اهای........ملت شریف ایران...........یکم به خودت....به حرکاتت.......به طرز نون در اوردنت نگاه کن.....

دیدی؟....تقصیر خودته.....

تقصیر خودمونه که قانع نیستیم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 16:25  توسط بلا!  | 

سلام!

نمیدونم به این حسی که این روزا دارم چی میگن...

دارم با تمام وجودم با دنیا می جنگم...

به همه میخندم....

مثل دیوونه ها....

مثل اونایی که ازادن و رها ....

اینجوری گذروندن زندگی راحته...

اما این میشه طول زندگی....

زندگی اصولآ یه عنصری هم به نام عرض داره که اون مهمه....یعنی مهم تره.....

و ...حالا....من و عرض زندگی من.......

خدایا...کمکم کن....

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 13:37  توسط بلا!  | 

دوست دارم برید اینجا

...

دعا کنید

http://mydaniel.blogfa.com

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 20:25  توسط بلا!  | 

سلام!

خوبی؟

خوشحالی؟

خوشحالی؟

مطمئنی که خوشحالی؟

شاید انتظار زیادی باشه که حتی بدونم خوبی!

شاید به نظرت خنده دار باشه هرچی که به نظرم ناراحت کنندست!

شاید انتظارات بیهوده دارم ازت..

شاید واقعآ دیگه چیزی نمونده بینمون

شاید بیخودی دارم زور میزنم!

و البته میدونم که میخندی به این کارای من...

فقط بدون: دوست نداشتم قبل از اینکه بمیرم.......بمیرم!

-------------------------------------------------------

ادم گاهی وقتا کم میاره...

و چقدر خوبه که اینجور مواقع یه بهونه واسه موندن داشته باشه...

من الان کم اوردمو تو بهونه ی موندنمی ممنون که هستی.....

---------------------------------------------------------------

امروز با زهره نهار رفتیم بیرون....کلی صفا کردیم.....خوش گذشت....

--------------------------------------------------------------------

این روزا به خسته رفتن و خسته برگشتن عادت کردم....

فقط بدیش اینه که بعضیااا میخوان خستگی تو تنت بمونه!!!

و تو باید بجنگی با این انرژیهای منفی که به سمتت هجوم میارن

و البته کسی هست که کمک میکنه که راحت تر بجنگی......

--------------------------------------------------------------------

امروز یه اتفاق افتاد....

روبروی بخش اعصاب منتظر دکتر ف بودم و داشتم مخش!!! مینوشتم....

از توی بخش یه تخت اوردن بیرون....

نگاه نکردم که ببینم کی روی تخت خوابیده.....

تخت نزدیک من پارک شد و منتظر اسانسور!

حس عجیبی بهم دست داد....

یه جور انرژی منفی بود....

تعجب کردم....

سرمو بلند کردم...

تخت خیلی به من نزدیک بود....

یه جسم اروم که زیر ملحفه مخفی بود...

اوصولآ روی یه جسد رو میپوشونن!!!!

و من......عمیق بودم روی این جسم بی حرکت!

یاد پدر بزرگ و لحظاتی کنار جسدش یس میوندم افتادم....

یاد مهربونیاش....

یاد خنده هاش....

یاد بودنش...

و یاد نبودنش....

وقتی به خودم اومدم...

تخت جلوم نبود....

خدا رحمتش کنه....

.

.

.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 19:45  توسط بلا!  | 

سلام!

کم کم دارم یاد میگیرم چیکار کنم که بهم خوش بگذره توی بخش!

امروز حس کردم که دوست دارم با دوستم برم سینما...اما نشد...یعنی دوستم کار داشت و میخواست بره...

منم رفتم توی دانشکده...

داشتم میگشتم واسه خودم که ف.الف و ف.س رو دیدم...

داشتن میرفتن خوابگاه...

منم باهاشون رفتم...

کلی خندیدیم و خوش گذشت...

ناهار قیمه درست کرده بودن...

همچین که برنج دم کشید...و البته با سختی...فهمیدیم که کلاس زود تر...یعنی ۲ساعت زود تر قراره تشکیل بشه..

مام داغون گرسنه بودیم...

ناهار منو خوردیمو هول هولی رفتیم....

بعد از کلاس باهاشون برگشتم خوابگاه و قیمه رو زدم

اصولآ از یه چیزایی نمیشه گذشت.

----------------------------------------------------------------------------------

امروز کلی لوس بازی در اوردیماااااااااا

کلی خندیدیم ....نه؟

منتظرتم....

--------------------------------------------------------------------

اهای تو که اینهمه دوری از من

خودتو نچسبون به من!

--------------------------------------------------------------------------------

حالا اگه گفتین وقته چیه؟

وقتش رسیده که پیدا کنید سن پرتقال فروش را!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 20:23  توسط بلا!  | 

این روزا خسته میرم....خسته میام.....که گربه شاخم نزنه....

گیر ندین که گربه که شاخ نداره...

اثار خستگیه!

ا...ببخشید..از بس خسته بودم یادم رفت بگم....

سلام!

-----------------------------------------------------------------------------------

امروز همراه مریضی که داشتم ازش شرح حال میگرفتم بهم گفت:

یعنی همیشه انقدر مهربون میمونی؟

گفتم:

شما برام دعا کن....

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 22:25  توسط بلا!  |